تبليغاتX
blackmajnon - شام آخر
شام آخر چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 11:1
  1.   یک روز قبل از عید فصح بود. عیسی فهمید که ساعتش فرا رسیده است و میبایست این جهان را ترک کند و پیش پدر برود. او که همیشه متعلقان خود را در این جهان محبت می نمود، آنها را تا به آخر محبت کرد.
  2. وقت شام خوردن بود و شیطان قبلاً یهودای اسخر یوطی پسر شمعون را برانگیخته بود که عیسی را تسلیم نماید.
  3. عیسی که میدانست پدر همه چیز را به دست او سپرده و از جانب خدا آمده است و به سوی او می رود،
  4. از سر سفره برخاسته لباس خود را کنار گذاشت و حوله ای گرفته به کمر بست.
  5. بعد از آن در لگنی آب ریخت و شروع کرد به شستن پاهای شاگردان و خشک کردن آنها با حوله ای که به کمر بسته بود.
  6. وقتی نوبت به شمعون پطرس رسید او به عیسی گفت:« ای خداوند، آیا تو می خواهی پاهای مرا بشوئی ؟»
  7. عیسی در جواب گفت:« تو اکنون نمی فهمی من چه میکنم ولی بعداً خواهی فهمید.»
  8. پطرس گفت:« هرگز نمی گذارم پاهای مرا بشوئی .» عیسی به او گفت:« اگر تو را نشویم تو در من سهمی نخواهی داشت.»
  9. شمعون پطرس گفت:« پس ای خداوند، نه تنها پاهای مرا بلکه دستها و سرم را نیز بشو.»
  10. عیسی گفت:« کسی که غسل کرده است احتیاجی به شستشو ندارد بجز شستن پاهایش. او از سر تا پا تمیز است و شما پاک هستید، ولی نه همه.»
  11. چون او می دانست چه کسی او را تسلیم خواهد نمود، به همین دلیل گفت همۀ شما پاک نیستید.
  12. بعد از آنکه پاهای آنان را شست و لباس خود را پوشید و دوباره سر سفره نشست، از آنها پرسید:« آیا فهمیدید برای  شما چه کردم؟
  13. شما مرا استاد و خداوند خطاب میکنید و درست هم میگوئید زیرا که چنین هستم.
  14. پس اگر من که استاد و خداوند شما هستم پاهای شما را شسته ام شما هم باید پاهای یکدیگر را بشوئید.
  15. به شما نمونه ای دادم تا همانطور که من با شما رفتار کردم شما هم رفتار کنید.
  16. یقین بدانید که هیچ غلامی از ارباب خود و هیچ قاصدی از فرستندۀ خویش بزرگتر نیست.
  17. هر گاه اینرا فهمیدید، خوشا بحال شما اگر به آن عمل نمائید.
  18. « آنچه میگویم مربوط به همۀ شما نیست. من کسانی را که برگزیده ام میشناسم. اما این پیشگوئی کتاب مقدس باید تحقق یابد: آن کس که با من نان میخورد بر ضد من برخاسته است.
  19. اکنون پیش از وقوع این را به شما میگویم تا وقتی واقع شود ایمان آورید که من او هستم.
  20. یقین بدانید هر که، کسی را که من میفرستم بپذیرد مرا پذیرفته است و هر که مرا بپذیرد فرستندۀ مرا پذیرفته است.»
    پیشگوئی در بارۀ تسلیم شدن
    « همچنین در متی 26: 20 ــ 25 و مرقس 14: 17 ــ 21 و لوقا 22: 21 ــ 23 »
  21. وقتی عیسی این را گفت روحاً سخت مضطرب شد و بطور آشکار فرمود:« یقین بدانید که یکی از شما مرا تسلیم دشمنان خواهد کرد.»
  22. شاگردان با شک و تردید به یکدیگر نگاه میکردند زیرا نمی دانستند اینرا در بارۀ کدام یک از آنها میگوید.
  23. یکی از شاگردان که عیسی او را دوست میداشت پهلوی او نشسته بود.
  24. پس شمعون پطرس با اشاره از او خواست از عیسی بپرسد که او در بارۀ کدامیک از آنها صحبت میکند.
  25. بنابر این آن شاگرد به عیسی نزدیکتر شده از او پرسید:« ای خداوند، او کیست؟»
  26. عیسی پاسخ داد:« من این تکۀ نان را به داخل کاسه فرو می برم و به او میدهم، او همان شخص است.»پس وقتی تکۀ نان را به داخل کاسه فرو برد، آنرا به یهودا پسر شمعون اسخریوطی داد.
  27. همینکه یهودا لقمه را گرفت شیطان وارد وجود او شد. عیسی به او گفت:« آنچه را میکنی زودتر بکن.»
  28. ولی از کسانیکه بر سر سفره بودند هیچکس نفهمید مقصود او از این سخن چه بود.
  29. بعضی گمان کردند که چون یهودا مسئول کیسه پول بود عیسی به او می گوید که هر چه برای عید لازم دارند خریداری نماید و یا چیزی به فقرا بدهد.
  30. به محض اینکه یهودا لقمه را گرفت بیرون رفت و شب بود.
    فرمان تازه
  31. وقتی یهودا بیرون رفت عیسی گفت:« اکنون پسر انسان جلال مییابد و بوسیلۀ او خدا نیز جلال مییابد
  32. و اگر خدا بوسیلۀ او جلال یابد خدا نیز او را جلال خواهد داد و این جلال بزودی شروع میشود.
  33. ای فرزندان من، زمانی کوتاه با شما هستم. آنگاه به دنبال من خواهید گشت و همانطور که به یهودیان گفتم اکنون به شما هم میگویم آنجائیکه من میروم شما نمیتوانید بیائید.
  34. به شما فرمان تازه ای میدهم: یکدیگر را دوست بدارید. همانطور که من شما را دوست داشته ام شما نیز یکدیگر را دوست بدارید.
  35. اگر نسبت به یکدیگر محبت داشته باشید، همه خواهند فهمید که شاگردان من هستید.»
    پیشگوئی انکار پطرس
    « همچنین در متی 26: 31 ــ 35 و مرقس 14: 27 ــ 31 و لوقا 22: 31 ــ 34 »
  36. شمعون پطرس به او گفت:« ای خداوند، کجا میروی؟» عیسی پاسخ داد:« جائیکه میروم تو حالا نمی توانی به دنبال من بیائی، اما بعدها خواهی آمد.»
  37. پطرس گفت:« ای خداوند، چرا نمی توانم همین حالا بدنبال تو بیایم؟ من حاضرم جان خود را بخاطر تو بدهم.»
عیسی به او جواب داد:« آیا حاضری جان خود را به خاطر من بدهی؟ یقین بدان که پیش از بانگ خروس سه بار خواهی گفت که مرا نمی شناسی.»

نوشته شده توسط سروش  | لینک ثابت |