blackmajnon
به نام پدر، پسر ،روح القدس
شام آخر
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 11:1
یک روز قبل از عید فصح بود. عیسی فهمید که ساعتش فرا رسیده است و میبایست این جهان را ترک کند و پیش پدر برود. او که همیشه متعلقان خود را در این جهان محبت می نمود، آنها را تا به آخر محبت کرد.
- وقت شام خوردن بود و شیطان قبلاً یهودای اسخر یوطی پسر شمعون را برانگیخته بود که عیسی را تسلیم نماید.
- عیسی که میدانست پدر همه چیز را به دست او سپرده و از جانب خدا آمده است و به سوی او می رود،
- از سر سفره برخاسته لباس خود را کنار گذاشت و حوله ای گرفته به کمر بست.
- بعد از آن در لگنی آب ریخت و شروع کرد به شستن پاهای شاگردان و خشک کردن آنها با حوله ای که به کمر بسته بود.
- وقتی نوبت به شمعون پطرس رسید او به عیسی گفت:« ای خداوند، آیا تو می خواهی پاهای مرا بشوئی ؟»
- عیسی در جواب گفت:« تو اکنون نمی فهمی من چه میکنم ولی بعداً خواهی فهمید.»
- پطرس گفت:« هرگز نمی گذارم پاهای مرا بشوئی .» عیسی به او گفت:« اگر تو را نشویم تو در من سهمی نخواهی داشت.»
- شمعون پطرس گفت:« پس ای خداوند، نه تنها پاهای مرا بلکه دستها و سرم را نیز بشو.»
- عیسی گفت:« کسی که غسل کرده است احتیاجی به شستشو ندارد بجز شستن پاهایش. او از سر تا پا تمیز است و شما پاک هستید، ولی نه همه.»
- چون او می دانست چه کسی او را تسلیم خواهد نمود، به همین دلیل گفت همۀ شما پاک نیستید.
- بعد از آنکه پاهای آنان را شست و لباس خود را پوشید و دوباره سر سفره نشست، از آنها پرسید:« آیا فهمیدید برای شما چه کردم؟
- شما مرا استاد و خداوند خطاب میکنید و درست هم میگوئید زیرا که چنین هستم.
- پس اگر من که استاد و خداوند شما هستم پاهای شما را شسته ام شما هم باید پاهای یکدیگر را بشوئید.
- به شما نمونه ای دادم تا همانطور که من با شما رفتار کردم شما هم رفتار کنید.
- یقین بدانید که هیچ غلامی از ارباب خود و هیچ قاصدی از فرستندۀ خویش بزرگتر نیست.
- هر گاه اینرا فهمیدید، خوشا بحال شما اگر به آن عمل نمائید.
- « آنچه میگویم مربوط به همۀ شما نیست. من کسانی را که برگزیده ام میشناسم. اما این پیشگوئی کتاب مقدس باید تحقق یابد: آن کس که با من نان میخورد بر ضد من برخاسته است.
- اکنون پیش از وقوع این را به شما میگویم تا وقتی واقع شود ایمان آورید که من او هستم.
- یقین بدانید هر که، کسی را که من میفرستم بپذیرد مرا پذیرفته است و هر که مرا بپذیرد فرستندۀ مرا پذیرفته است.»
پیشگوئی در بارۀ تسلیم شدن
« همچنین در متی 26: 20 ــ 25 و مرقس 14: 17 ــ 21 و لوقا 22: 21 ــ 23 »
- وقتی عیسی این را گفت روحاً سخت مضطرب شد و بطور آشکار فرمود:« یقین بدانید که یکی از شما مرا تسلیم دشمنان خواهد کرد.»
- شاگردان با شک و تردید به یکدیگر نگاه میکردند زیرا نمی دانستند اینرا در بارۀ کدام یک از آنها میگوید.
- یکی از شاگردان که عیسی او را دوست میداشت پهلوی او نشسته بود.
- پس شمعون پطرس با اشاره از او خواست از عیسی بپرسد که او در بارۀ کدامیک از آنها صحبت میکند.
- بنابر این آن شاگرد به عیسی نزدیکتر شده از او پرسید:« ای خداوند، او کیست؟»
- عیسی پاسخ داد:« من این تکۀ نان را به داخل کاسه فرو می برم و به او میدهم، او همان شخص است.»پس وقتی تکۀ نان را به داخل کاسه فرو برد، آنرا به یهودا پسر شمعون اسخریوطی داد.
- همینکه یهودا لقمه را گرفت شیطان وارد وجود او شد. عیسی به او گفت:« آنچه را میکنی زودتر بکن.»
- ولی از کسانیکه بر سر سفره بودند هیچکس نفهمید مقصود او از این سخن چه بود.
- بعضی گمان کردند که چون یهودا مسئول کیسه پول بود عیسی به او می گوید که هر چه برای عید لازم دارند خریداری نماید و یا چیزی به فقرا بدهد.
- به محض اینکه یهودا لقمه را گرفت بیرون رفت و شب بود.
فرمان تازه
- وقتی یهودا بیرون رفت عیسی گفت:« اکنون پسر انسان جلال مییابد و بوسیلۀ او خدا نیز جلال مییابد
- و اگر خدا بوسیلۀ او جلال یابد خدا نیز او را جلال خواهد داد و این جلال بزودی شروع میشود.
- ای فرزندان من، زمانی کوتاه با شما هستم. آنگاه به دنبال من خواهید گشت و همانطور که به یهودیان گفتم اکنون به شما هم میگویم آنجائیکه من میروم شما نمیتوانید بیائید.
- به شما فرمان تازه ای میدهم: یکدیگر را دوست بدارید. همانطور که من شما را دوست داشته ام شما نیز یکدیگر را دوست بدارید.
- اگر نسبت به یکدیگر محبت داشته باشید، همه خواهند فهمید که شاگردان من هستید.»
پیشگوئی انکار پطرس
« همچنین در متی 26: 31 ــ 35 و مرقس 14: 27 ــ 31 و لوقا 22: 31 ــ 34 »
- شمعون پطرس به او گفت:« ای خداوند، کجا میروی؟» عیسی پاسخ داد:« جائیکه میروم تو حالا نمی توانی به دنبال من بیائی، اما بعدها خواهی آمد.»
- پطرس گفت:« ای خداوند، چرا نمی توانم همین حالا بدنبال تو بیایم؟ من حاضرم جان خود را بخاطر تو بدهم.»
عیسی به او جواب داد:« آیا حاضری جان خود را به خاطر من بدهی؟ یقین بدان که پیش از بانگ خروس سه بار خواهی گفت که مرا نمی شناسی.»
نوشته شده توسط سروش
| لینک ثابت |